حسن حسن زاده آملى
60
دروس معرفت نفس (فارسى)
توازى حاصل شده است هر چند آن دو خط به تدريج از تمايل به توازى رسيدند ؛ ولى آن تدريج مقدمه بود براى حصول توازى كه دفعة تحقق يافت و اين « دفعه » همان معنى « آن » است ، و اجمالا مىدانيد كه « آن » قسمتپذير نيست و هيچ امتدادى ندارد . بنابر آنچه در حصول توازى دو خط گفتهايم دانسته مىشود كه امورى آنى الوجوداند ، در مقابل اين امور آنى الوجود امورىاند كه به تدريج حادث مىشوند مثل اين كه هستهء ميوهاى از زمين جوانه زند و كمكم ببالد و درخت بارآور شود و ميوهء آن از رنگى آغاز كند تا تدريجا به نهايت آن رنگ برسد . آن هسته در يك آن درخت بارآور نشد بلكه به تدريج در يك مدّت طولانى درخت شد و به تدريج به سوى رشد و نمو بود و در هر آن صفت و كمالى و خلاصه صورتى بهتر و كاملتر مىيابد كه در « آن » پيش داراى آن نبود و آن رنگ در يك « آن » به كمال و به نهايت نرسيد بلكه به تدريج بدان غايت رسيد ، اين وجود تدريجى را حركت گويند . و به عبارت ديگر آن درخت يك وجود زمانى است و در امتدادى به نام زمان - كه اجمالا به معنى و مفهوم زمان آشنايى داريم تا كمكم نوبت تحقيق آن فرا رسد - درخت گرديده است . در نظر بگيريد سنگى را كه در لب درهاى ساكن بود و كسى آن را از جايش بركند و به سوى دره غلطاند . اين سنگ در حركت است ، اين حركت بر وى عارض شد كه اين حركت براى اين سنگ نبود و اينك بر وى دست داد . آن سنگ موضوع اين حركت است كه اگر آن سنگ نبود اين حركت نمىبود . معروض هر عارضى را موضوع آن عارض گويند . چون ديوار مثلا كه موضوع سفيدى است و سفيدى بر وى عارض است ، و انسانى كه زردى گرفته است ، بدن او معروض و موضوع زردى است و زردى عارض وى ، و آب كه گرم شده است ، موضوع گرمى است و گرمى عارض وى . بنابراين چيزى كه در حركت است مىتوان گفت موضوع حركت است ، مثلا ميوهاى كه از ابتداى مراتب رنگى تا به نهايت آن برسد ، چون سيبى كه از سرخى به نهايت آن برسد ، آن سيب موضوع سرخى است و آن نهال هم موضوع حركت و رشد و نموّ است ، و چون دانستيم كه شىء متحرك هر